تبليغاتX
"پوروچیست و جاماسب"

به خونه نگاه میکنم.اون وقتی تو که در زندگیم نبودی اینجا چه شکلی بود؟

تو سالن یک میزکار بود با یک کاناپه و میزش با تلویزیون و میزش! تو اتاق خودم تخت بود و دراور و پاتختی و تو اونیکی اتاق میزکامپیوتر بود صندلیش و چند تا کتاب که داخل طبقاتش بودن.دو تا صندلی هم جلوی اپن اشپزخونه بود

اولین بار که اومدی اینجا کی بود؟چند ماه از دوستیمون میگذشت؟

من چند روز کار داشتم و تو چند روز تعطیل بودی.لحظه ی اولی که وارد شدیم احساس کردم خوشت نیومده!

داشتم چای درست میکردم که گفتی

_جاماسب تو چجوری اینجا زندگی میکنی؟

_مگه عیبی داره؟

_ادم افسرده میشه

_چرا

_اینجا روح نداره همه چیز خشکه هیچ رنگی اینجا نیست هیچ تزئینی

_شاید چون هیچ خانمی اینجا نیومده

_پس مامانت چی؟

_میدونیکه مامان کاری بکار من نداره

_بله میدونم جنابعالی گل پسرشی

_میخوای سروسامون بدی به اینجا

_اشکالی نداره؟

_نه

تمام مدتی که چای میخوردیم دفترچه بدست داشتی لیست مینوشتی چه چیزهایی لازمه

چی خریدی؟

چهار تا میز عسلی تا گلیم کوچک سه تا کوسن حصیر نی شش تا گلدون سفالی و چند تا ظرف تزئینی سفالی(خودت رنگشون کردی) چند تا جعبه ی کوچک حصیری دو تا جالباسی که به در وصل میشند(بعدا یک دونه هم برای رختکن خریدی) چند رنگ مقوا چند رنگ پارچه ی ساده دوتا صندلی (برای اتاق کامپیوتر) دو متر جاجیم (جاجیم بود؟) گواش و قلمو چسب یک دست فنجون و دوتا لیوان ظرف برای ادویه

چیز دیگه ای بود؟

سه روزی رو که اینجا بودی رنگ کردی و اندازه گرفتی و بریدی و چسبوندی و وصل کردی و دوختی و چیدی اینور و اونور میز رو هم اوردی اتاق خودم

و خونه پر از رنگ شد پر از روح پر از زیبایی پر از عشق

سفارش کردی هر دفعه که اومدم اینجا برای گلدونها گل بخرم و هر وقت پولدار شدم یک دست مبل خوشگل

تو مثل بهار از هرجا که عبور کنی سبز میشه

هرجایی که ازش رد بشی یک نشونی از خودت گذاشتی از روح خودت بهش دمیدی شادی و زیباییت رو به اونجا هم انتقال دادی

به هر طرف خونه که نگاه میکنم یه نشونی از تو هست از تو و روحت که زیباست

بالشت رو بغل میکنم صورتمو فرو میکنم توش و بغضم رو قورت میدم!

کاش اینجا بودی ...

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 1:30 توسط .:. "پوروچیست و جاماسب" .:.


 

آرشیو وبلاگمو رو سی دی رایت کردم و گذاشتم تو کیفت . ازت ممنونم با وجود این که می دونی با چه اسمی می‌نویسم به حریم خصوصیم احترام می‌زاری .

از این‌که تو مدتی که نیستم ارتباطمون به حداقل می‌رسه راضیم . برا من لازمه ، فکر می‌کنم برا توام لازم باشه .

تو این مدت سعی می‌کنم ضعف رفتارم نسبت به تو رو از بین ببرم  ، دیگه مطمئنم اشتباهه .

اتفاقای اخیر بهم فهموند نباید خیلی رو کارات دقیق باشم شوربختانه نگرانیای من برات شکل اجبار دارن .

بهت گفته م تو خواب چهره‌ت خیلی معصوم و دوست‌داشتی می‌شه ؟ مثل بچه های هفت ساله* !

موهای سفیدت بیش‌تر شدن ! ( می‌دونم تو دلت گفتی بس که از دستت حرص می‌خورم . )

خوبه که به این باور رسیدی : به هیچ‌کس اجازه نخواهم داد در من ، چراغ کوچک سرخ اعتماد را خاموش کند .

 

* امیدوارم همیشه رویا ببینی ، پسر کوچولوی هفت ساله ی من  .

 

پ.ن : آسمان از هر کجا که تو باشی شروع می‌شود .

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:36 توسط .:. "پوروچیست و جاماسب" .:.


 

این پست در دست احداث است

 


 

روز اول شروع ترم:

از دفتر مدرسین اومدم بیرون که برم سر کلاس دیدم دو تا خانم از پله ها میان پایین البته یکیشون روی نرده ها سر میخورد

من

_خانم این چه وضعشه؟

خانم مذکور

_شما؟

اونیکی خانم مذکور

_پوروچیست ایشون از مدرسین هستن

خانمی که فهمیدم اسمش پوروچیستِ خطاب به دوستش

_از مدرسین هست که هست منم از مدرسینم به اون چه ربطی داره من چیکار میکنم مگه مفتشه

_خانم مودب باشین

_به وقتش مودبم هستم 

_خانم من موضفم به شما تذکر بدم که درست رفتار کنید

_برو بگو بزرگترت بیاد

_

داشت می‌رفت که من پرسیدم خانم اسمتون چیه؟پوروچیستم با دست اشاره کرد برو بابا

 

 

سه روز بعد:

چون اوایل ترم اموزشی بود یکی از مدرسین نتونست برنامه هاش رو با کلاسهای موسسه هماهنگ کنه و قرار شد من یکی از درسهاش رو تدریس کنم

 

وارد کلاس شدم داشتم میرفتم پشت میز که دیدم یکی از خانمها داره میره بیرون

_خانم کجا؟

(به!همونیه که اونروز از نرده ها سر میخورد! پیش خودم گفتم که من برم بزرگترم رو بیارم؟امروز حالت رو میگیرم)

_دارم میرم بیرون

_چرا؟

_من فکر میکردم استاد ت این درس رو تدریس میکنن وقتی ایشون نیستن من لزومی نمیبینم به درس شخص دیگه ای گوش بدم

_چرا؟

_چون همه ی چیزایی که شما میخواهید بگید من بلد

_جدی؟

_بله

_ بعد از ورود من به کلاس کسی حق وارد شدن و خارج شدن نداره

اگر فکر میکنید همه چیز رو بلدید میتونید گوش نکنید

 

پوروچیست نشست ولی تمام مدت کلاس یا با گوشیش بازی کرد یا ناخنهاش رو سوهان زد یا نقاشی کشید و بهتر بگم روی اعصاب من ویراژ دادجوری که دلم میخواست بندازمش بیرون ولی به خاطر حرفی که زده بودم نمیشد

 

 

 

هفته ی بعد:

وارد کلاس شدم داشتم میرفتم پشت میز که دیدم پوروچیست نشسته ردیف اول و تا من نشستم همراه با یک لبخند خبیث بلند شد بره بیرن

_خانم جلسه ی پیش گفتم بعد از ورود من به کلاس کسی حق وارد شدن و خارج شدن نداره

_من جز شاگردهای این کلاس نیستم و لزومی نمیبینم اینجا بشینم و به چیزایی که خودم بلدم گوش کنم

رفتم ایستادم جلوی در

بچه های کلاس هم با نیش   باز به ما دوتا نگاه میکردن

_چجوری میخواید برید بیرون؟

_من میرم بیرون و شما نمیتونید جلوی من رو بگیرید

_بفرمایید

_

جلوی چشمای از حدقه در اومده ی من رفت روی شوفاژ و بعد روی پیشخون پنجره و از پنجره پرید بیرون!

بعد رفت دست به سینه و همراه با لبخند تمسخرامیزنشست روی نیمکت جلوی پنجره جوری که خوب ببینمش

 

 

 

من خودم اونموقع دانشجو بودم و نیمه وقت در اون موسسه درس میدادم،با بیشتر بچه های اونجا همسن بودم و با محصلین بیشتر دوست بودم تا مدرسین

بعد که از بچه ها پرسیدم این دختر کیه؟جواب دادن

_تو موسسه درس میده و همه ازش حساب میبرن از مدیر و مدرسین گرفته تا محصیلن

_پس چرا من تاحالا ندیده بودمش

_ترم قبل روزای متفاوت از تو درس داشت کلاس داشت

_چی درس میده؟

_ترم قبل ... و ... این ترم ...* هم اضافه شده

_پس واقعا این درس رو بلده؟

_وقتی میگه بلده یعنی بلده

(خیلی تعجب کردم که یه بچه چطور درسای به اون سنگینی رو تدریس میکنه و مهمتر از اون چطور نظم کلاس رو با وجود شاگردهایی بزرگتر از خودش هستن حفظ میکنه)

 

 بعدها فهمیدم بیشتر پسرای موسسه ازش میترسن و چند تاشونم ازش کتک خوردن

 

 

*جاهای خالی را با کلمات مناسب پر کنید 

 

ادامه دارد ...

 

پ.ن: عنوان به نظرم نرسید!بهترین عنوان پیشنهادی به عنوان،عنوان پذیرفته میشود. 

پوروچیست نوشت پروانه‌ای  : من به این ماهی ! گلی ! دلت می‌آد ؟ 

 

توضیح نوشت : البته این‌جوریم که جاماسب نوشته نبودا ! من فقط چند نفر از کسانی که به فریضه‌‌ی متلک گویی پرداخته بودن زدم . اونم فقط محض عبرت سایرین ، نیتم خیر بود .  

 

 

تشکر نوشت : متشکرم از بانو صورتی برای عنوان پیشنهادی .

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:56 توسط .:. "پوروچیست و جاماسب" .:.


هشت روز صحبت منطقی  نتیجه نداد . 

سوال : وقتی منطق نتیجه نده چی کار می‌کنن ؟

جواب : دست به خشونت می‌زنن !

هشت دیقه خشونت نتیجه داد . 

 

 

پی نوشت لولویی  : عزیزم اون همه قشنگیو ول کردی چسبیدی به مارمولکاش ؟  

 

 


 

 

                      

 

فک کردی من با یه عکس تدی همه چی یادم می‌ره ؟

خب درست فکر کردی  

 


 

وقتی شک میکنم،قلبم از یک تمشک حساستر است.وقتی اعتماد میکنم،قلبم از الماس هم سختتر است.حاضرم رنج بکشم ولی حاضر نیستم تسلیم یاس شوم.به هیچکس اجازه نخواهم داد در من،چراغ کوچک سرخ اعتماد را خاموش کند.

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:48 توسط .:. "پوروچیست و جاماسب" .:.


دلم می‌خواد فردا که از خواب بیدار می‌شم ببینم تو این خونه‌ام و هیچی یادم نمی‌آد ، حتی نمی‌دونم چه‌کسی هستم . یه دنیای بدون دغدغه ...

 

 

 

 

 

چرا اینقدر مظلوم شدی؟چرا هیچی نمیگی؟چرا ساکتی؟چرا وقتی سرت داد میزنم جوابمو نمیدی؟

 

 

تو داد بزنی

منم داد بزنم

پس کی گوش بده ؟

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:23 توسط .:. "پوروچیست و جاماسب" .:.


 

 هر چقدر سعی کردم به یه جمع بندی برسم و توضیح بدم نشد .

 

انشا که می‌نوشتیم آخرش نتیجه گیریم داشت من از همون نتیجه گیری شروع می‌کنم

1) هر کس دیگه‌ای جای جاماسب بود این جوری با من رفتار می‌کرد به غلط کردم می‌نداختمش و اون الان طلب‌کاره  از شرطی که خودش قبول کردش 

2) منطق همیشه کار ساز نیست

3) این‌که می‌گن خانوما حسودن درست نیست 

4) همیشه باید جوری رفتار کرد تا طرف مقابل حد خودشو بدونه هیچ استثایی هم وجود نداره

5) من خرم

 

 

شرط

جاماسب همون اول می‌دونست ممکنه چند سال (خیلی سال) بعد ازدواج کنیم (اونم در صورتی که ازدواجی در کار باشه) و قبول کرد (من حتی بهش گفتم ممکنه 10 سال طول بکشه تا من آمادگی ازدواج داشته باشم)

چند تا از حرفایی که این چند روز به من زده

1) من اون موقع فکر می‌کردم تو داری ناز می‌کنی و یکی دوسال بعد ازدواج می‌کنیم

2) تو منو می‌خوای تا خوش بگذرونی بعد بری با یه نفر دیگه ازدواج کنی

3) من می‌دونم تو هر وقت از من خسته بشی ولم می‌کنی

4) می‌آد تو اتاقم وسایل خطاطی رو که می‌بینه داد می‌زنه آره من دارم دیونه می‌شم تو پی دل‌خوشی خودتی (من چندوقته خط تمرین می‌کنم)

 

 

 

نکته ی طنز

جاماسب : من که نمی‌گم ازدواج کنیم ، فقط عقد کنیم .

من : (همراه با خنده‌ی عصبی) این جوری چطوره ؟ ازدواج نکنیم ، فقط عروسی کنیم .

 

 

شروع

جاماسب از شهر محل کارش می‌آد شهر خودمون تا می‌بینمش ترس برمی‌داردم که چطور بااین وضع رانندگی کرده و سالم رسیده . چهره‌ش به شدت ناراحته ، چشماش خون گرفته ، دستاش به وضوح می‌لرزه ، رگ پای چشمش و رگ پیشونیش نبض می‌زنه

 

پوروچیست ! جانم ؟ "م"* یادته ؟ چطور ؟ هیچی

پوروچیست ! جانم ؟ منو چقدر دوست داری ؟ خیلی . یعنی چقدر ؟ اون‌قدر که توصیفش نمی‌شه کرد . یه لب‌خند نصفه نیمه می‌زنه

پوروچیست ! جانم ؟ هنوز سر حرفت هستی ؟ کدوم حرفم ؟ هیچی

پوروچیست ! جانم ؟ یادته گفتم شرکت می‌خواد نیروی جدید جذب کنه ؟ آره

پوروچیست ! جانم ؟  امروز م رو دیدم

پوروچیست ! جانم ؟ م تو شرکت استخدام شده میدونی به من چی گفت ؟ نه

(از صدای ملایم شروع شد و آخرش به فریاد رسید) به من گفت پوروچیست وقتی دید من بهش محل نمی‌زارم خواست لج منو دربیاره با تو دوست شد اگه نه چرا هنوز رابطه‌ش با تو رو رسمی نکردی  

تو چرا با من ازدواج نمی‌کنی ؟ این آمادگی که می‌گی اصلن چی هست ؟ کی قراره بهش برسی ؟ من خسته شدم از این اداهای تو . مگه من مسخره ی توام که باید به هر سازت برقصم ...

 

*1) من خودم در جریان نیستم !   جاماسب می‌گه می‌خواسته با من ازدواج کنه و پیش خودش فکر می‌کرده من خیلی ازش خوشم می‌آد   و داشته برا من ناز می‌کرده که جاماسب زود جنبیده !

2) این م یه آدم بسیار بسیار متکبر و خودپسند و خودبرتربین بود  ، منم از این تیپ ادما بدم می‌اد !  حالا رو چه حسابی فکر می‌کرده من ازش خوشم می‌اد احتمالن مربوط به اعتمادبه نفس کاذبش می‌شده

 

 

(خیلی خلاصه کردم اگه نکته‌ی مبهمی هست بپرسید می‌گم)

 

من همش سعی می‌کنم فرض کنم رفتارش از علاقه ناشی می‌شه ولی دیگه فرضم ته کشیده منطقم ته کشیده صبرم ته کشیده و تردید جاشو گرفته تا الانم که برخورد بدی نکردم فقط به خاطر ضعفیه که تو رفتارم نسبت بهش دارم (که با همه برام فرق می‌کنه)

 

پی نوشت بهاری   : 1) دلیل منطقی برا این‌که می‌گم آمادگی ازدواج ندارم یعنی چطور دلیلی ؟ خب یه نفر باید تو خودش آمادگی ازدواج ببینه تا ازدواج کنه .

این آمادگی ربطی به سن نداره یکی ممکنه تو 18 سالگی آمادگیشو داشته باشیه یکی تو 28 سالگی نداشته باشه .

من آمادگی قبول مسولیت‌های ازدواج رو تو خودم نمی‌بینم .

 2) رابطه‌ما رسمی نیست ، دوستیم .

 

پی نوشت پروانه ای : نزن بابا بچه که زدن نداره

 

پی نوشت پیشولی : 1) وقتی مامان و بابای من می رن مسافرت و منو می‌سپرن دست جاماسب یعنی رابطه ی مارو فراتر از یه دوستی ساده می دونن

2)خب عقد همون ازدواجه دیگه ، تازه عقد کردنم مشکل سازه مگه تا چند سال می شه عقد کرده موند ؟

3) من چرا ؟

(خنده ی عصبی) مگه چی کار کردم ؟

ببین یه وبلاگ بود به اسم مریم و پویا زندگیشون به هفت ماه نرسید (وبلاگشو بست و رفت از بقیه ی اتفاقا خبر ندارم) ، هر دو عاشق هم بودن ! ولی آمادگی ازدواجو نداشتن (می‌تونم چندین مثال مرده و زنده از این نوع ازدواجا بیارم)

من دوست ندارم رابطه‌م با جاماسب به اون‌جا برسه ، نه تنها من ، جاماسبم آمادگی ازدواج رو نداره

4)این نکته رو تو در نظر نمی‌گیری ، جاماسب خودش این موضوع رو قبول کرد اون موقع چرا فکر رو هوا بودنشو نکرد ؟ مگه این که همین جوری یه حرفی زده تا رابطه پا بگیره (که عملن خودش اعتراف کرد این‌جوری بوده) این جا اشتباه از من نیست از جاماسبه (من به خاطر اون نتیجه‌گیری 5 اصلن نمی‌خوام فکر کنم حرفی که جاماسب زد یعنی رابطه‌ی ما با دروغ شروع شده)

 

نکته : اتفاقای چندروز اخیر به خاطر این حرفیه که  م  زده‌ :

پوروچیست وقتی دید من بهش محل نمی‌زارم خواست لج منو دربیاره با تو دوست شد اگه نه چرا هنوز رابطه‌ش با تو رو رسمی نکردی

 

 

جاماسب نوشت : میشه به من بگی کی به این امادگی میرسی؟یک سال دو سال چند سال طول میکشه؟

(من چه غول بیشاخ و دمی بودم و خبر نداشتم )

 

پی نوشت جاماسبی  : تو روی همون ده سالی که اول دوستیمون بهت گفتم حساب کن

(تازه من کلی آبرو داری کردم )

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 1:22 توسط .:. "پوروچیست و جاماسب" .:.


 

خسته ‌ام

تحملش بیش‌تر از توان منه  

 

 

عاشقی سختی داره

 

 

عاشقی سختی نداره دیدن خودخواهی و ضعف کسی که فکر می‌کنی عاشقته سخته

 

 

پشیمونی؟ 

 

 

پشیمون نیستم  تردید دارم

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 17:17 توسط .:. "پوروچیست و جاماسب" .:.


 

مامان : جاماسب ممنونم تو این مدتی که نبودیم مواظب این دختر لوس و لج‌باز (منو می‌گفتا  )بودی

جاماسب : اگه این دختر لوس و لج‌بازتونو (اینم منو می‌گفتا  ) شوهر بدین دیگه وقتی می‌رین پیش اون‌یکی دختراتون نگران نمی‌شین

مامان : خودش که می‌گه عقلم کم نیست شوهر کنم ؛ عقلشم کم بشه من فعلن حوصله ی دختر شوهردادن و جهاز جور کردن و عروسی و مهمونی و دردسراشو ندارم

من :  

 

پ.ن : حسابی عادت کرده بودم سرمو بذارم روی بازوت و تو موهامو نوازش کنی تا خوابم ببره

 

 

نویسنده :

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 11:17 توسط .:. "پوروچیست و جاماسب" .:.


 

برای چشم روشنی  خونه ی جدید  پیشول  

بفرمایین

 

 اینم نوع خیسش ! دیگه امری باشه

 

بازم بفرمایین

 

 

نویسندگان : و

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 20:3 توسط .:. "پوروچیست و جاماسب" .:.


 دینای عزیزم من از جاماسب خسته نشدم ! از آدمی‌زاد بودن خسته شدم !

این‌که شب عین بچه مدرسه ای ها بخوابی و صبح زود بیدارشی خسته شدم ! از منظم بودن خسته شدم ! خب چی‌کار کنم من ذاتن آدم بی‌نظمیم ، خودت قضاوت کن منی که ساعت 9 صبح می‌خوابیدم (یادش به خیر انگار یه میلیون سال پیش بود  ) الان 9 صبح باید بیدارشم چون جاماسب تنهایی صبحونه بهش نمی‌چسبه

من همون زندگی خفاشی خودمو می‌خوام

 

نویسنده :

 

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 20:50 توسط .:. "پوروچیست و جاماسب" .:.